اعضای انجمن(59)
جستجوی مطالب![]() نظرات انجمن
جستجوی انجمن
آرشیو مطالب
مدیریت انجمن: اردیبهشت ۹۱ فروردین ۹۱ اسفند ۹۰ بهمن ۹۰ دى ۹۰ آذر ۹۰ آبان ۹۰ مهر ۹۰ شهریور ۹۰ مرداد ۹۰ تير ۹۰ خرداد ۹۰ اردیبهشت ۹۰ فروردین ۹۰ اسفند ۸۹ بهمن ۸۹ دى ۸۹ آذر ۸۹ آبان ۸۹ ![]() مهدی نصیری |
یلدا درزی
(
|
|||||||||||||||||||||||
![]() |
آخرین ایستگاه عاشقی...! |
| درج شده در تاریخ ۹۰/۱۰/۱۹ ساعت 23:56 بازدید: 345 نفر |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() | |
نگاه خسته ام را نوازشی دهد. اینجا ،باران نمی بارد... فانوسهای شهر، خاموش و مُرده اند دست های مهربانی ،فقیرتر از من اند...! نامردمان عشق ندیده ، خنجر کشیده اند بر تن برهنه و بی هویتم ! دلم می خواهد آنقدر بنویسم تا نفسهایم تمام شود. آنقدر دفترهای کهنه را سیاه کنم ، تا سَرَم ، فریاد کنند. می خواهم امشب ، شاعر نو نویس کوچه ها شوم. بوی غربت کوچه ها امان بُریده است...! می خواستم واژه ای پیدا کنم تا ... دلتنگی کهنه و بی خاصیتم را عرضه کند ، ولی واژه ها باز هم غریبی می کنند. می خواستم ، کاغذی بیابم منت نگذارد ، تنش را بدستانم بسپارد ، تا نوازشش دهم ، اما ، اعتمادی نیست...! این لحظه ها ی لعنتی ، باز هم مرا عذاب می دهند... این دقیقه های بی وفا ، بی وجدانترین ِ عالم اند...! دستی نیست تا دستهای خسته ام را گرم کند... نگاهی نیست ، تا مرا امید دهد... نفسی نمانده تا به آن تکیه کنم. اینجا، آخرین ایستگاه عاشقیست...!
| ||
لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
| انجمن های مستقل | |
![]() | LOVE |
![]() | پرورش قارچ هاشم |
![]() | سخن دل |
![]() | مطالب آموزنده و مفید |
![]() | مجتمع آموزشی ماندگار میانه |
| ایجاد انجمن مستقل | |

اعضای انجمن(59)
جستجوی مطالب
فردوسی و نژاد پرستی








yalda60 )
خانه
دوستان (19)
گالری تصاویر (0)
کلیپ ها (0)


اپیلاسیون (خانم خانما)
ماه رجب و رغایب
چگونگی درج آگهی در سایت و قسمت تبلیغات
سریع ترین اینترنت هوشمند میانه




دار قالی و دخترک
آموزش زبان انگلیسی ازطریق پیامک برای کتاب معروف۵۰۴ لغت ضروری زبان انگلیسی تنها در ۷۰ روز.
فروش قطعات تفکیکی ویلایی در آچاچی 09148025615
باشگاه یزدان(استروئیدها)




















































































:-((:(:-S
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي
و من
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،
ولي فتيله فانون نگاهت را پايين كشيدي!
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
بي چراغ قلمي پيدا كردم
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد،
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره اين من و ُ
اين تاريكي و ُ
اين از پي كاغذ و قلم گشتن!
گفتم : « - بمان!» و نماندي!
اما به راستي،
ستاره نياز و نوازش!
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?
ممنون یلدا جان:)@};-
کریم انصاری: به سلامتی دوستی که شعر قشنگ می نویسد
:):)
مثل همیشه زیبا بود.@};-@};-@};-@};-@};-
دیرگاهی است
من
در ايستگاه مقصد
ایستاده ام !
خواب آلود !
چرا درنمی یابم ؟!
این حقیقت را !
اینجا
هیچ مرکبی را ملاقات نمی کنم !
حتی وهم آلود !
تا
بیاندیشم !
به خویش آیم !
دریابم این حقیقت یکتا را !
مقصد من
ايستگاه من است !!!
مرکب من
نفس من !!!
شکر ...
تنك است نفسم قوت فرياد كجايى
خوشنود از انم كه ز ما ياد نمودى
اى انكه كه نرفتى دمى از ياد كجايى
شعر خیلی خیلی قشنی بود دستت درد نکنه @};-@};-@};-
@};- .......... @};-
آدم ها مي آيند و زندگي مي کنند و ميميرند و مي روند...
اما فاجعه زندگي تو آن هنگام آغاز مي شود که آدمي مي رود اما نميميرد، مي ماند و نبودنش در بودن تو چنان ته نشين مي شود که تو ميميري در حالي که زنده اي....!!!!!